• امروز : یکشنبه - ۱۳ آذر - ۱۴۰۱
  • برابر با : 11 - جماد أول - 1444
  • برابر با : Sunday - 4 December - 2022
4

درسی که بهلول به جنید بغدادی داد

  • کد خبر : 37
  • 09 مرداد 1399 - 23:00
درسی که بهلول به جنید بغدادی داد
شیخ جنید بغدادی به عزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان به دنبال او می رفتند.

شیخ جنید بغدادی به عزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان به دنبال او می رفتند.

شیخ از احوال بهلول پرسید. مریدان گفتند:

– او مرد دیوانه ای است ، با او چکار داری؟!

جنید گفت:

– مرا با بهلول ، کاری است.

جستجو کردند. او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش او بردند.

هنگامی که جنید پیش رفت ، دید بهلول خشتی را زیر سر نهاده و خوابیده است. از چنین کاری در حیرت ماند.

سلام کرد. بهلول جوابش داد و پرسید :

–  چه کسی هستی ؟

گفت :

-منم، جنید بغدادی.

بهلول پرسید:

–  همان شیخی که مردم را ارشاد می کند؟

– آری.

بهلول پرسید :

– آداب طعام خوردن خود را می دانی؟

– آری می دانم.

– چگونه می خوری؟

جنید بغدادی پاسخ داد :

– اول بسم ا… می گویم و از جلوی خود غذا می خورم ، و لقمه کوچک بر می دارم و به طرف راست دهانم می گذارم و آهسته می جویم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم و در خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم الحمدالله می گویم و در اول و آخر غذا دست می شویم.

بهلول برخاست و گفت:

– تو می خواهی که مرشد خلق باشی و طعام خوردن خود نمی دانی!؟

و به راه خود رفت.

پس مریدان شیخ را گفتند.

– ای شیخ! این مرد دیوانه است!

جنید گفت:

– دیوانه به کار خویش هوشیار است و سخن راست از دیوانه باید شنید.

بعد به دنبال بهلول روان شد و گفت:

– مرا با او کار است.

چون بهلول اندکی راه برفت، بر زمین نشست. شیخ دو مرتبه پیش او آمد و در کنارش قرار گرفت و گفت :

– شیخ بغدادی هستم که آداب طعام خوردن خود را نمی داند!

بهلول پرسید :

– آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟

گفت:

– آری.

– چگونه سخن می گویی؟

جنید پاسخ داد :

– سخن را به اندازه می گویم، بی موقع و بی حساب حرف نمی زنم و به قدر فهم شنوندگان می گویم و مردم را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان نمی گویم که مردم از من ملول گردند.

بهلول گفت:

– طعام خوردن که جای خود داشت، اینک دانستم که سخن گفتن هم نمی دانی!

پس از جای برخاست و دوباره شیخ را به حال خود گذاشت و رفت.

مریدان گفتند:

– یا شیخ ! دیدی که این مرد دیوانه است. تو از آدم دیوانه ، چه توقعی داری؟

جنید به آرامی جواب داد:

–  مرا با او کاری است که شما نمی دانید.

و دیگر بار به دنبال بهلول حرکت کرد تا به او رسید.

بهلول گفت:

– تو از من ، چه می خواهی ؟ ای شیخ! تو آداب خوردن و سخن گفتن خویش را نمی دانی ، آیا از آداب خوابیدن آگاهی داری؟

–  بلی، آگاهی دارم!

– چگونه می خوابی؟

جنید گفت:

– چون از نماز اعشاء و دعای آن فارغ می شوم لباس خواب می پوشم.

… سپس آنچه از آداب خوابیدن بود که از حضرت رسول(ص) رسیده بود ، بیان نمود.

در پایان سخنانش بهلول گفت:

– دانستم که آداب خوابیدن همه نمی دانی!

و خواست برخیزد که جنید دامن لباسش را گرفت و گفت:

– ای بهلول ! برای خدا اینها را به من بیاموز!

بهلول گفت:

– تا کنون که ادعای دانایی می کردی، از تو کناره می گرفتم، اما حال که به نادانی خویش معترف شدی ترا بیاموزم. اینها که تو گفتی فرع است و اصل در خوردن آن است که :

لقمه حلال باید خورد و اگر غذای حرام را صدها نوع از این آداب که گفتی ، به جای بیاوری ، فایده یا ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید که خوشحال شده بود ، گفت:

– خداوند پاداش نیکویی به تو دهد!

بهلول گفت:

– در سخن گفتن ، باید که دل پاک باشد و نیت درست گردد و برای هدفی از آن خدا باشد، که از برای هدفی دنیایی سخن بگویی یا بیهوده و هرزه حرف بزنی هر کلام تو وبال گردنت خواهد شد. در چنین هنگامی سکوت و خاموشی بهتر و نیک تر است.

اما آداب خوابیدن را هم بشنو:

البته حرف هایی که در این باره بر زبان آوردی ، فرع می باشد و اصل این است که کینه ی مسلمانان و حب دنیا و مال دنیا در دل تو نباشد.

جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد.

لینک کوتاه : http://zamenkhorasan.ir/?p=37

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.